آدم چه چیزهایی که نمی بیند!
بنا نداشتم بنویسم اما خواب عجیبی دیدم که بدم نیامد تعریفش کنم. خواب دیدم در یک چادر سفری از خواب بلند میشوم و کنارم هم مانی حقیقی در چادر خوابیده. مانی که از خواب بیدار شد راجع به مهسا و پریسا حرف زد که الان در پاریسند و حتما هنوز خوابند. بعد مانی توضیح داد که آنها دخترانشند!!! تنها مهسا و پریسایی که میشناسم که خواهر هم باشند، سالها پیش همسایه ما بودند. حالا چه شد که این دو خواهر که همبازیهای بچگی من بودند و هر کدامشان هم سن و سال مانی، یکهو شدند دخترانش الله اعلم! بعد از چادر زدیم بیرون و در یک موقعیت فوق سوررئال سر از خیابان مقصود بیک در آوردیم. در خیابان مقصود بیک وارد یک مدرسه قدیمی شدیم. که دوباره در یک کات سوررئال فضا شد عین سال 62. حالا یک سال جلو یا عقب. روی در و دیوار پر پوستر و عکس دهه شصتی بود. دو سه تا خانم با ابروهای پرپشت و چادر و مقنعههای سفت و سخت که روی چانهشان و تقریبا تمام بالاتنهشان را پوشاندهبود. از فضاهایی بود که معلوم بود همهشان آمادهاند کمکهای نقدی و جنسی را بگیرند و بهسرعت ارسال کنند که هرجا لازم است. پشت میزهای فلزی نقرهای زمحت نشستهبودند و بابت چیزی که من نمیفهمیدم چه بود ثبت نام میکردند و مشخصات میگیرفتند. من خیال کردم فرم وضعیت اقتصادی است و میخواستم به مانی توضیح بدهم که من عمرا همچین فرمی را پر نمیکنم که ظاهر فضا بهم فهماند این فرم از اختراعات امسال است و من بیخودی دارم بحث میکنم. بههرحال مانی خودش را استاد دانشگاه(این قسمت را مطمئن نیستم که گفت استاد است یا فیلمساز؟!) معرفی کرد و من را فراش مدرسه. درآمدم بگویم من فراش نیستم که مانی با چشم و ابرو بهم فهماند بیخیال بشوم و چیزی نگویم. منم نزدیک خانم پشت میز شدم تا مشخصات کاملم را دلخور بگویم اما دوباره فضا سوررئال شد و خانم مقنعه چانهای، وقتی سرش را از روی کاغذ بلند کرد شد یک دختر جوان امروزی. پرسید من چه توانایی دارم؟ من هم گفتم شمشیربازی با اسلحه فلوره! مانی هیجانزده شد و کلی حال کرد که من شمشیربازی بلدم و دوباره در یک کات غیرمنطقی من و مانی در یک سالن شمشیربازی بودیم. سالن شمشیربازی که نه، یک چیزی شبیه سالنهای آموزش رقص هنرستانهای امریکایی. این قسمت خفنترین قسمت خواب بود: من که در خواب بودم با خودم میگفتم: «آخه خر! تو که فرق اپه و فلوره و اونیکی... اونیکی ... اه! اون یکی چی بود؟... وای الان جلوی مانی ضایع میشم... ای لعنت بهت مگه مجبوری خالی ببندی؟!...آهان سابر!» بعد مانی را دیدم که یک شمشیر برداشته و دارد میآید سمت من و یک شمشیر دیگر هم پرت کرد طرفم. منِ در خواب دوباره شروع کرد فکر کردن. (این هم مختصر توانایی است که از امشب، گمانم در اثر مجاورت با شیخ و شیخ الشیوخ، نصیبمان شده که میتوانیم در فکرمان فکر کنیم!) که خاک بر سرت الان معلوم میشه هیچ گهی بلد نیستی بخوری که. مانی صبر نکرد و آمد سمتم و ما هم عینهو شمشیربازیهای دوران کودکی شروع کردیم به بازی و همینطور کترهای شمشیرهایمان را میزدیم به هم و من دوباره با خودم فکر میکردم واقعا این شمشیرها اگر نوکش نیز باشد هیچ غلطی نمیکند و پس این فیلمها همه خالیبندی است که ندا بیدارم کرد و گفت بروم آب گرم درست کنم. الان شروین را عوض کردهایم و من این ماجرا را مینویسم!
برعکس خیلیها من اصلا خودم را جدی نمیگیرم. اینجا هیچ مطلبی برای ثبت در تاریخ نوشتهنمیشود. هیچکس قصد ندارد چیزی را ثابت کند یا سطح چیز دیگری را ارتقا دهد. اینها همه روزنوشتههای یک آدم معمولی است. چیزهایی که در آن لحظه خاص از ذهنم عبور کردهاند. بهخاطر همین است که مطالب اینجا ویرایش نمیشوند.