قطعههایی از امروزم
۱- اتوبانی به مزخرفی صدر ندیدهام. رادیو پیام هم حتی دیگر زحمت گزارش ترافیکش را به خودش نمیدهد. صدر تنها اتوبانی است که جمعه شش صبح هم ممکن است ترافیک سنگین داشتهباشد. بدترین رانندگان ایران نه مال مشهدند نه مال شوش، بیشک ساکن شمیرانند. از زرگنده تا فرمانیه همیشه تعداد ماشینهایی که ورود ممنوع میآیند بیشتر از آنهایی است که دارند راه درست را میروند و همهشان هم از تو طلبکارند. بارها وقتی به کسی که داشته ورود ممنوع میآمده راه ندادهام و طرف هم سرش را از ماشینش بیرون آورده و کمترین چیزی که به آن مزینم کرده "ان" بوده. همین آدمها برای رفتن سر کوچهشان هم ماشین سوار میشوند و حساب کن هر روز از هرکدام از واحدهای برجهای متعدد شمیران حداقل سه ماشین بیرون میزند. این است که صدر همیشه کیپ است. حسابش را بکن سرت را به شیشه ماشین تکیه دادهای و داری با غیض به اتوبان پر از ماشین نگاه میکنی و به قراری فکر میکنی که دیر شده و دارد دیرتر هم میشود. موسیقی متن دارد میخواند: با من برقص و خودت رو به من بچسبون/موهاتو بکن پریشون/ عاشقاتو بکن... (بقیهاش را یاد نگرفتم متاسفانه) راننده تاکسی هم دارد راجع به صفر ایرانپاک و فوتبالیستهای مسجدسلیمان با بغلدستیش حرف میزند. بغلدستی عصبی شده و نمیداند چطور طرف را قیچی کند. بعد یکهو یک داتسون سبزرنگ مدل هفتاد و شش، هفتاد و هشت(میلادی را عرض میکنم) توسط راننده در خط راست مشاهده میشود. راننده میگوید:« بیپدر خیلی تمیزه!...تمیز اینا رو گیر بیاری از پیکان صفر بهتره. اصلا هرچی زمان شاه بود بهتر بود، همین صفر ایرانپاک اینا.» به داتسون میرسد که هنوز دارد با عزمی راسخ بین دو خط و در کناریترین خط میراند و به روی خودش نمیآورد که همه قصد دارند بروند رویش. راننده دوباره نگاهی به داتسون میاندازد و میگوید: «چقدر تمیزه بیشرف.» اما به راننده داتسون اهمیتی نمیدهد. من اما انگار که یک نقاشی زیبا دیدهباشم. یکباره لبخندی روی لبم مینشیند. رانندهاش محمود دولتآبادی است. شدیدا درگیر این است که فاصلهاش را با ماشین جلویی حفظ کند.کراواتی زده و ریشش را از تهِ ته تراشیده. اگر به یک چیز این نسل حسودی کنم این است که حالش را دارند هر روز اصلاح کنند و آن هم از ته! راننده هنوز تو نخ داتسون است و برمیگردد و لبخند مرا میبیند. خیال میکند من هم دارم به داتسون لبخند میزنم. خوشحال شده که بالاخره یک پایه برای وراجی پیدا کرده. میگوید: «خوبه، نه؟» جواب میدهم :«آقای دولتآبادیه.» راننده انگار اسم اولین رییس قبیله توتسی رواندا را شنیده باشد میگوید: «کی؟!» پاسخ میدهم:«هیچی، همسایهمونه.» شعار نیست، دروغ و رویا پردازی هم نیست اما نیمساعت بعد در یکی از کوچههای جردنم. از مقابل یک خانه رد میشوم. مرد جوانی زنگ خانه را زده. صاحبخانه آیفون را جواب میدهد. مرد خود را اینطور معرفی میکند: «از شرکت بازیافت اومدم خانوم. شما زنگ زدید گفتید کتاب دارید؟»
۲- داخل آسانسور یکی از خانمهای همسایه را میبینم. با لبخند میگوید از آن یکی خانم همسایه شغل من را شنیده. میخواهد بداند درست شنیده یا نه. زیاد دوست ندارم سر از کارم در بیاورد برای همین با لحنی سرد که معنیش خاتمه بحث است، حرفش را تایید میکنم. بدون اهمیت دادن به لحن من، ذوقزده میپرسد: «از هدیه خبر دارین؟...چرا بازی نمیکنه؟... راسته [...]دوستپسرشه؟!»
۳- شهر کتاب نیاورانم. برای خرید CD باید به یک طبقه بروی، برای کتاب جای دیگر، برای کوفت یک طرف دیگر، هر کدام هم یک فیش میدهند دستت که اول بروی صندوق حساب کنی.(لعنت به آن دزدی که از این کتابفروشی کتاب بلند کرد و این سیرک را باعث شد) بلبشویی است، وسط خریداران ممودبپور و سایرین، هی اینطرف و آنطرف میدوی. میرسی به صف عریض و طویل صندوق، مردم خوشحالند که میآیند شهر کتاب و برای بچهشان کیف مدرسه میخرند یا مداد تراش طرح اسب میگیرند که ببندد به میزش. احتمالا مثل خیلی چیزهای دیگر شمیران، خرید لوازمالتحریر از این شهر کتاب یک نوع تیریپ محسوب میشود. شاید برای همین است که این شهر کتاب همیشه نصف کتابهایی را که میخواهی ندارد. به صندوق میرسی که یادت میآید فیش CD را جا گذاشتهای. به صندوقدار میگویی چند لحظه صبر کند تا برگردی. میروی و با فیش CD میرسی به صندوق. فیش را میگذاری آنجا. خانم پیری که پشت تو در صف ایستادهبوده در این فاصله پول خریدش را داده. تو حواست نیست و میروی فیش را میگذاری جلوی صندوق. خانم با لحنی نه چندان دلچسب به تو توضیح میدهد که باید صبر کنی. لبخندی میزنی و صبر میکنی. صندوقدار به خانم میگوید هشتهزار و پانصدر تومان باید پرداخت کند ولی فقط یک پنجهزار تومانی داده. خانم درمیآید که من دو پنج هزار تومنی آنجا گذاشتهام. صندوقدار تنها پنجهزار تومانی موجود را بالا میگیرد و پاسخ میدهد که خانم همین یکی را داده. خانم برمیگردد و به من میگوید دو پنجهزار تومانی داده و با تحکم به من میگوید آن یکی را به صندوقدار بدهم. اول منظورش را نمیفهمم. خیال میکنم آدم بامزهایست و دارد شوخی میکند اما با حالتی ترسناک دوباره به من میگوید:«اینجا دو تا پنج تومنی بود.» حالا که میفهمم شوخی نمیکند، قاطیتر از اینم که نرمش نشان دهم:« دیشب پنج تومن اضافه دادم الان ورداشتم، راضی نیستین شب جمعه بعدی جبران میکنم.» خنگتر از آن است که بهسرعت منظورم را بفهمد. فریاد میزند: « به من چه که حسابای تو جور نیست. تو روز روشن دزدی میکنی؟» دختر خانم هم باعجله میرسد. نزدیک است بپرد و یقهام را بگیرد که صندوقدار از جا برمیخیزد و به زن میگوید: « خانوم پشت پاتون رو نیگاه کنید بیزحمت!» زن برمیگردد. پنجهزار تومانی پشت پاشنه پایش روی زمین افتادهاست. خم میشود که بردارد. عصبی پولم را حساب میکنم و میروم که به هفتخان تحویل گرفتن خریدهایم برسم. دختر خانم پیر باعجله دنبالم میدود:«آقا!» میمانم. ژست شدیدا فرزانهوار و بزرگمنشانهای گرفتهام که تا معذرتخواهی کرد با نهایت متانت، بپذیرم. یک پنجاه تومانی سمتم میگیرد و میگوید:« بقیه پولتونه. از صندوق نگرفتید.» نمیتوانم نگویم ببرید خرج دوا درمون مادرتون بکنید. بهجهنم که ناراحت میشود.
پینویس: یک عدد شیخالشیوخ ناپدید شده. خبرش را بیاورید( مقصود خبر سلامتیش است، نه مرگش) مژدگانی بگیرید.
باز هم پی نویس: همین الان برای اینکه روزم کامل شود، ترانه ای شنیدم از شهره، می گه: عشق شد نجات غریقم!
برعکس خیلیها من اصلا خودم را جدی نمیگیرم. اینجا هیچ مطلبی برای ثبت در تاریخ نوشتهنمیشود. هیچکس قصد ندارد چیزی را ثابت کند یا سطح چیز دیگری را ارتقا دهد. اینها همه روزنوشتههای یک آدم معمولی است. چیزهایی که در آن لحظه خاص از ذهنم عبور کردهاند. بهخاطر همین است که مطالب اینجا ویرایش نمیشوند.