یکهو حسی مرا گرفت که باید اینها را بنویسم، برای ثبت در تاریخ، به سبک آیدین آغداشلو.

امروز بعد از ظهر با سید رفتیم سر لوکیشن فیلم علیز. این علیز خیلی پشت کار دارد. هنوز فیلم قبلیش تمام نشده و پخش نشده بعدی را شروع کرده. انصافا خیلی به کارش اهمیت می‌دهد و می‌داند چه می‌خواهد. فیلمنامه را خودش با سید و سارا نوشته‌اند. کلی سیاهی‌لشکر ریخته‌بودند آنجا و بلبشویی بود.(جدیدا به این سیاهی لشگرها می‌گویند هنرور. چرا؟ نمی‌دانم. از این اصطلاحات من‌درآوردی جدید است. انگار سیاهی لشکر چیز توهین‌آمیزی بوده مثل آشغالی! الله اعلم) همه منتظر بودند فروتن بیاید و این جمعیت در سکانسی از فیلم برایش دست بزنند و تشویقش کنند. علیز خیلی آشفته و ژولیده بود. گمانم گروه تولیدش خیلی آدمهای تعطیلی هستند، به ما چه اصلا! نان مردم را نبریم. تا سلام‌علیک کردیم گفت یک سورپریز دارم برایت و به پشت سر من نگاه کرد. برگشتم و دیدم شیخ نشسته وسط جمعیت و با همان لبخندش که معلوم نیست دارد تحسینت می‌کند یا مسخره‌ات به من نگاه می‌کند. خیلی حال کردم، باعجله دویدم طرفش و بغلش کردم. مدتها بود شیخ را ندیده‌بودم(با شیخ‌الشیوخ اشتباه نشود که ایشان را هرگز ندیده‌ام) سید هم باعجله آمد. اصفهانی‌بازیش گل کرده‌بود و هنوز سلام نکرده از شیخ سراغ تسبیح شاه‌مقصودش را گرفت. شیخ هم به جان من! قسم خورد که تسبیح دست او نیست. قرار بود شیخ یک سکانس ،افتخاری، در فیلم بازی کند. نشستیم پهلویش. تا نشست گفت:« خیالت راحت شد؟ دیدی آن طرف من نبودم؟» مقصودش شیخ‌الشیوخ بود. درآمدم که شیخ ما از اول هم ذره‌ای شک نکردیم که... حرفم را قطع کرد که زیادی حرف نزن بچه پررو. بعد شروع کردیم گپ و گفت. کمی بابت قضیه مهرگان از من دلخور بود. حق هم داشت. من هم عذرخواهی کردم و توضیح دادم که خیال نمی‌کردم این‌طور بشود. خندید. از حال شروین پرسید. گفتم خوب است و دو روزی است عنصرالمعالی صدایش می‌کنیم. گفت چرا؟ واقعا هیچ دلیلی ندارد ولی من بیخودی گفتم بلکه ادیب درست و حسابی‌ای بشود و کتابی مثل قابوس‌نامه بنویسد. شیخ جواب داد که والدین تمام آرزوهای دست‌نیافتنیشان را در فرزندانشان جستجو می‌کنند. عجیب زبانی دارد که همزمان هم حرف نغز می‌زند و هم متلکی نثار تو می‌کند. بعد هم گفت تمام سعیت را بکن بچه‌ات نه مثل خودت بشود نه مثل ندا. گفتم دیگر چرا ندا؟ گفت برای اینکه زن تو شده. همچین آدمی سالم است به نظرت؟ پرسیدم چیز جدیدی نخوانده؟ گفت از سیر تا پیاز باستانی پاریزی را دوباره خوانده. فصلی از کتاب را گفت که وزارت فرهنگ آن زمان وقتی‌می‌بیند مرتضی محجوبی خانه ندارد، خانه‌ای به او می‌دهد. یک نفر (اسمش را شیخ گفت ولی من یادم نمی‌آید. انصافا شیخ خیلی حافظه شفافی دارد) می‌رود دیدنش و محجوبی خدابیامرز طرف را می‌برد زیرزمین و یک پیت هفده‌کیلویی روغن را به او نشان می‌دهد؛ پر تریاک و می‌گوید نگاه کن! خدا رو شکر خانه‌دار که شدم. به اندازه باقی عمرم هم که تریاک خریده‌ام و دیگر هیچ مشکلی برای ادامه زندگی ندارم. بعد هم یک شعر بی‌ناموسی خواند برایم در باب یحیی دولت‌آبادی که شاعر مخاطبش را یحیی دولت‌آبادی(نویسنده کتاب حیات یحیی و از مشروطه‌خواهان و بابیهای سرشناس) قرار داده‌بود و حسابی نواخته‌بودش. مثلا بیت آخرش بود که اندکی ... ِ مرا نیز برمک/تا شوی یحیای برمکی. بعد هم برای حسن ختام یک تصنیف از کلنل علینقی وزیری برایم خواند در باب اهمیت تریاک و زیبایی وافور که صدایش کردند برود پلانش را بگیرد. حسابی سر کیف بود و از آن روزهای خوش‌محضریش بود. علیز آمد سراغ من و سید و گفت سالن خالی است و برویم آن ته را پر کنیم که جمعیت زیاد به‌نظر برسد. پلان که تمام شد، پیروزمندانه آمد و گفت دروغ گفته گه نما لانگ‌شات است و بسته من و سید را گرفته که استفاده کند. جا خوردیم از این حقه‌اش ولی بعد که فکر کردیم دیدیم خیلی هم بد نیست و می‌شود یادگاری. سه نفری خندیدیم. فقط سید ناراحت بود که کاش عینکش را برداشته‌بود تا شناسایی نشود و مادرش خیال نکند سیاهی لشکر است و خالی می‌بندد که فیلمنامه‌نویس شده. رفتیم خداحافظی کنیم که شیخ برای حسن ختام خاطره‌ای از سفرش به آمستردام گفت که شرمنده، با وجود اینکه ج‌ن‌س‌ی نیست اصلا و کلش هم در یک نمایشگاه عکس بسیار جدی در موزه اصلی آمستردام می گذرد، نمی‌توانیم تعریفش کنیم. پیش از رفتن هم یادم آمد خبری از حسین آقا بهدوج بگیرم(باور کنید لقبش بهدوج نیست، فامیلیش همین است) شیخ گفت برای امر خیر رفته شیراز. البته امر خیرش فعلا شاشیدن است، چون رفته آزمایش بدهد. حالی کردیم هم از حرف شیخ، هم از بابت حسین آقا. امروز روز خوبی برای ما بود که شیخ را دیدیم بعد از مدتها، آن‌هم وقت سرحالیش! بعدا که نوبت پخش فیلم شد خبرتان می‌کنم و آدرس هم می‌دهم که شما هم شیخ را ببینید. بعد هم با سید عزم خانه رفتن کردیم که در ترافیک جد آباد و نوامیسمان دو هزار بار جلوی چشممان آمدند و تمام حلاوت محضر شیخ را از بین بردند!

پی‌نویس: این شیخ‌الشیوخ هم گویا رفته چله‌نشینی یا شاید وقت رد شدن از دیوار، وسط آجرها گیر کرده‌باشد. پیدا شود ان‌شاءالله.

باز هم پی‌نویس: طاقت نیاوردم و زنگ زدم به شیخ. آن اسمی که یادم نمی‌آمد صفا بود.