۱-  اینجا مطلبی خواندم که مرا برد به سال هفتاد و شش. آنجایش که نوشته‌بود اجرایی از بیضایی روی صحنه ندیده. یاد کارنامه بندار بیدخش افتادم، با اجرای بی‌نظیر مهدی هاشمی و پرویز پورحسینی. عجب تئاتری بود. تازه آن وقت بود که فهمیدم چرا به بیضایی می‌گویند استاد و چرا می‌گویند او مرد تئاتر است. بیشتر تئاترهایی که بعد از آن دیدم به‌نظرم خیمه‌شب‌بازی می‌رسند، حتی کار متاخر خودش! یادم می‌آید اولین باری که این تئاتر را دیدم(کلا چهار بار کارنامه را دیده‌ام) آنجا که پرویز پورحسینی سرش را بلند کرد و دستش را بالا گرفت و گفت من که جمم... باقی جمله را نشنیدم. سالن کوچک بود و من بی‌تجربه. این است که کوسنی بهم داده‌بودند و روی زمین درست مقابل پورحسینی نشسته‌بودم و گردنم را بالا گرفته‌بودم تا ببینمش. وقتی از پایین می‌دیدیش، با آن لحن و آن میزانسن، لحظه‌ای وهم برت می‌داشت که جمشید پیشدادی واقعا مقابلت ایستاده‌است. آن سالها همه آرمانگرا بودیم و امیدوار. جمشید پیشدادی روی صحنه برای ما استعاره از شرایط واقعی جامعه بود. چه می‌دانم؟... یاد نیما افتادم. دومین بار با او به دیدن آن نمایش رفتیم.  ساعتِ پنجِ شنبه و چهارشنبه‌‌هایی که سر خیابان دانشگاه می‌ایستادیم تا آن دو دخترک هم که کلاسشان تمام شده‌بود برسند و با هم مسیر خانه را برویم. عشقمان البته نافرجام بود. بی‌ثباتی ما یا بی‌عرضگیمان پراندشان. در واقع وقتی آن دو را موقع سخنرانی دکترسروش (که البته برگزار نشد) قاطی جمعیت دیدیم، عشقمان بهشان گل کرده‌بود. آن موقع این دختر فیشانها بیشتر می‌رفتند پیتزا الوند، نه این‌طور مسائل سیاسی و وقتی یکی هر دو مشخصه را داشت، موجود پرطرفداری می‌شد. نیما الان انگلیس است. با یک خانم دندانپزشک ازدواج کرده. یکی از آن دو دختر را نمی‌دانم چه شده ولی یکی دیگر را تصادفا شبی در ص‌د‌ای ا‌م‌ر‌ی‌ک‌ا دیدم. دارد در کالیفرنیا دکترا می‌خواند و شده یک فعال حقوق زنان، از آن سطحیهایشان. بسیار چاق شده‌بود! حالا دیگر پیتزا الوند هم پاتوق کسی نیست. ترم بعد دیگر با نیما دوست صمیمی نبودم. وسط یک درگیری دانشجویی بود که با محمد آشنا شدم. هنوز آرمان‌خواه بودیم و داشتیم عملگرا هم می‌شدیم. کله‌هامان بو گرفته‌بود و می‌خواستیم همه‌چیز را منهدم کنیم تا درست شود. مثل پدرانمان! بعد محمد بود که دوست صمیمیم شد و بعدتر آرش که سال بعد گرفتند و مدتی بردندش برای صرف آب‌خنک. هنوز هم آرمانگرا بودیم و بوی کله‌مان هم بیشتر می‌شد. محمد الان در خانه می‌خوابد و کتاب می‌خواند. آرش هم مثل نیما با یک خانم دندانپزشک ازدواج کرده و الان در فیلادلفیا زندگی می‌کند. تازه گرین‌کارت گرفته و آخرین‌بار که دیدمش موهایش ریخته. بعد دوران حوزه هنری بود. شکارچی گوزن، کریمر علیه کریمر، دلیجان، مرد سوم و خیلی چیزهای دیگر که در نمایشهای حوزه به قیمت دودر کردن کلاسها و افتادن واحدها دیدم. کمی بعد دوران تیر ماه هفتاد و هشت رسید. آنجا دیگر همه بودند. همه بودند و مدتی با همه دوست بودیم. تمام دست‌نیافتنیها، تمام بوگندوها، تمام ازگل‌ها، تمام نابغه‌ها، تمام خوش‌تیپها، تمام س‌ک‌س‌ی‌ه‌ا، همه بودند و همه با هم دوست بودند. تقریبا از همان وقتها بود که آرمان‌گراییمان داشت می‌افتاد تو سراشیبی. بعدتر دوران تئاتر بود، پلاتوی دانشگاه و تمرین و تمرین؛ ایده‌های برای زمان خودش درخشان و کتاب و کافه‌نشینی، دوران شیخ و علی و آهو ، کافه محسن و سروناز، کافه بابک و دریا، اولین زوجهای دار و دسته ما که خانه‌شان شد محل تجمعات مسالمت‌آمیز و کافه مادر که خانه مادربزرگ همیشه در سفر آهو بود. آرمان‌گراییها داشت رنگ می‌باخت و حقایق زندگی بیشتر برایمان روشن می‌شد. کم‌کم می‌فهمیدیم باید فکری برای مدرکهایمان بکنیم و یک‌طوری فارغ‌التحصیل بشویم. دوران تئاتر هم داشت تمام می‌شد که شیخ زودتر از همه مدرکش را زد زیر بغلش و رفت، آهو می‌گویند ازدواج کرده و دیر زمانی است از بابک و محسن خبر ندارم. علی را هم هر از گاهی می‌بینم و قرار می‌گذاریم که باز هم یکدیگر را ببینیم اما نمی‌شود. یعنی شاید خیلی جدی نیستیم. هر بار که آن‌لاین می‌شوم چراغ مسنجر فرشید روشن است اما من که اینویزیبل وصل می‌شوم نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت یک سلام بهش نمی‌کنم؟ تمام دوستیهایم در دوران خودش شورانگیز و پر از خاطره بودند و کوتاه. استثنائاتیمثل فراز و مهدی هم که دوام پیدا کردند به‌خاطر معرفت خودشان بود. نمی‌دانم. با شور و شوق می‌رفتم جلو و وقتی شیره طرف کشیده می‌شد، می‌رفتم سراغ بعدی. به همین سادگی بیست سی رفیق خیلی نزدیک را تجربه کرده‌ام که با همه بخشی از یک دوران یازده ساله را گذرانده‌ام. دوران زوال آرمانگراییم. یادآوری خاطره کارنامه بیشتر از هرچیز یک حس را در من تقویت کرد. حسرت. نه حسرت تصمیمهایی که گرفتم. حسرت تصمیمهایی که نگرفتم و کارهایی که نیمه‌تمام رهایشان کردم. دوستانی که می‌توانستم با یک تکان کوچک به خودم از دست ندهمشان. دوستانی که می‌شد با یک نیم قدم به جلو به‌دستشان آورد. کارهایی که اگر نبود بعضی معذوریتهای خودساخته می‌شد انجامشان داد و الان فرصت انجامشان از دست رفته و از همه مهمتر، حسرت آرمانگرایی‌ای که دیگر در وجودم نیست. اکنون شاید زندگی در این عکس خلاصه شده.

SherviNN

 عکسی که ندا بی‌خبر از من و شروین گرفته و فصل‌الخطابی بود به تئوری روزمرگی و حسرت گذشته من. در عکس صورت من آن‌چنان دیده نمی‌شود. بیشتر شروین است و چیز ناواضحی از من. کم کم دارم محو می شوم و جایم را به یک آدم جدید می دهم. عکسهای یک ماه و نیم اخیر را چک کردم. تمام عکسهایی که هرکداممان اخیرا می‌گیریم همین‌طور است و تقریبا خودمان داریم فراموش می‌شویم.

این واقعیت را که دارم می‌شوم یک آدم معمولی بدون آرمان که باید بچه‌اش را بزرگ کند، پذیرفتم اما فقط برای ارضای دل خودم تصمیم گرفتم بعضی کارهای نیمه‌تمام که هنوز می‌شود انجام داد، را به سرانجام برسانم. از کتابهای نیمه‌تمام شروع کردم و همین الان موفق شدم موسی و یکتاپرستی را تمام کنم. کتاب عجیبی است. خیلی عجیب. حتما بخوانید، هرچند می توانم قسم بخورم ترجمه‌اش مزخرفترین برگردان تاریخ کتابخوانی از زمان ابونصر فارابی به این طرف است ولی بخوانیدش. گمانم این آمنحوتپ چهارم که فروید راجع بهش حرف می‌زند همان یوزارسیف خودمان باشد. کتابی که یک یهودی تقریبا در آن اثبات می کند موسی نه از بنی‌اسراییل، بلکه مصری بوده حتما چیز منحصربه‌فردی برایتان خواهد بود. از فیلمهای ندیده هم بالاخره روزتای برادران داردن را دیدم. هرگز تصورش را هم نمی‌کردم یک روز فیلمی ببینم کندتر از گام معلق لک‌لک ولی دیدم. برعکس چیزی که می گفتند خیلی شاهکار نیست ولی بد هم نیست اما این مهم است که من دو بار بزرگ را از روی دوشم برداشتم. امشب دارم بارهای اضافی دیگر را لیست می کنم که یکی‌یکی از روی دوشم بردارم. اینطور پیش بروم می‌توانم امیدوار باشم افسرده نشوم.

۲-  گفتم موسا و یکتاپرستی یاد یک برنامه ص‌د‌ای ا‌م‌ري‌ک‌ا افتادم. یک آقای یهودی ایرانی‌تبار ساکن اسراییل داشت می‌گفت چرا خوب است که ایران را کنترل کرد و می‌گفت آنجا(ایران) یک حکومت دینی سر کار است که مبنای تشکیلش دین است ولی اسراییل اینطوری نیست و دمکرات است. نمی‌دانم قانون اساسی آنجا چقدر دمکراتیک است ولی تا جایی که یادم هست ایده تشکیل این سرزمین از تورات آمده. خیال نمی کنم تورات را پوپر نوشته‌باشد و احتمالا (اگر آن آقا نمی‌داند) تورات یک کتاب مذهبی است. یا شاید هم آن آقا آگهیهای تبلیغاتی شارون را ندیده که رویش نوشته ما آخرین پادشاهان یهودیم و بعد از ما مسیح ظهور می‌کند. یا نمی داند بعضی تندروهایشان رفته‌اند زیر معبد تونل کنده‌اند که برای بار سوم در تاریخ خراب شود و ظهور مسیح بر اساس وعده تورات اتفاق بیفتد. از آن طرف هم مسیحیهای دو آتشه طرفدار اینند که اسراییل دوام پیدا کند. چرا که عیسی نمی‌دانم به کدام حواریش گفته من یک روز برمی‌گردم که در این سرزمین حکومتی یهودی در راس امور است و همه‌شان را بیچاره می‌کنم. ما هم که تکلیفمان روشن است. در منطقه‌ای با این فوران انتظارات آخرالزمانی صلح خیلی دور از ذهن می‌نماید. نمی‌دانم چرا همه به‌جای عبادت و پرداختن به انتظار و آماده‌شدن برای ظهور، می‌خواهند همدیگر را بکشند؟ بگذارید بیاید، خودش می گوید همه باید یهودی شوند یا مسیحی یا مسلمان یا هرچیز دیگر. بعد اگر حال نکردید، همدیگر را بکشید اما گویا همه می‌خواهند تکلیف را همین الان یکسره کنند تا منجی وقتی آمد زیاد اذیت نشود و کارش زودتر تمام شود.

۳-  خنده‌دارترین چیزی که در چند سال اخیر شنیده‌ام دستگیری ح‌س‌ی‌ن درخ‌ش‌ا‌ن است. بامزه‌ترش آن است که به جاسوسی برای اسراییل اعتراف کرده. آدم چه چیزهایی که نمی‌شنود. این آقا همان بود که می‌گفت دستهای زبر خوش‌تیپ با شرافت‌تر از عبای شکلاتی سید است.

۴-  فردا جلسه داریم تکلیف بازنویسی یک فیلمنامه را مشخص کنیم. قسط خانه عقب افتاده و باید به‌سرعت با تهیه‌کننده تسویه کنیم. با شمشیر آخته می‌رویم بلکه همین فردا تمام شود.