خطر کوسهماهی یا موضعم مغشوش است
۱- یک دوستی برایم از یک روشنفکر سرشناس ایرانی نقل کرد که وقتی با هم سیصد را میدیدند، گفته هیچ چیزی بیشتر از توهینی که ما خودمان در این سالها به خودمان کردیم، نیست. من البته با شناختی که از دور از آن آقای روشنفکر دارم میدانم که موضعش زیادی بالاست و خیلی از جامعه ایرانی حس طلبکاری و درک نشدگی دارد. همیشه جمله این آقا یادم بود. راستش سیصد و شاهزاده پارسی و خانهای از شن و مه(با اغماض البته) و یک شب با پادشاه و بدون دخترم هرگز و بقیه لیست بلندبالای این آثار بهاصطلاح ضدایرانی هیچوقت آنقدرها بهم فشار نیاوردهبود. در فیلمهای ما هم امریکاییها موجوداتی هستند که فقط بلدند سیگار برگ بکشند، عرق بخورند و به دخترهای ایرانی هیزی کنند و خندههای شیطانی ول بدهند. جنگ که شوخیبردار نیست. حالا آنها زورشان بیشتر است و حسابی تو را میچلانند بحث دیگری است اما در میان تمام این حرفها و تحلیلها یک جمله است که واقعا نشیمنگاهم را بدفرم دچار سوختگی میکند. یک بابایی به اسم تئودور روتشتین که که در سال ۱۹۲۱ وزیرمختار شوروی در ایران بوده این تحلیل را راجع به میهن عزیز و هموطنان میهندوست و باهوش و زرنگ و خفن ایرانی ارائه کرده:
«ایران اساسا کشوری استوار است. اشخاص از هرکس که بگویی پول میگیرند. از انگلیسیها امروز و از روسها یا فرانسویها یا آلمانیها یا هرکس دیگر فردا ولی هیچوقت کاری در قبال این پول انجام نمیدهند. میتوانی شش مرتبه کشورشان را بخری ولی چیزی تحویل نمیگیری. بهنظر من ایران هیچگاه از بین نمیرود. ایران اساسا کشوری استوار است.» [نقل از کتاب ایران برآمدن رضا خان نوشته سیروس غنی/ صفحه ۶۲]
واقعا هیچ چیزی بیشتر از این به من توهین نکرد و حرصم را درنیاورده. دلیل خیلی احمقانه و سادهای هم دارد. سیصد و سایرین دروغی واضح و آشکار بودند که به تو فرصت میدادند بابت این دروغ به سازندگانش فحش خواهر مادر بدهی اما این لعنتی اینقدر واقعی است که فقط میتوانی حرص بخوری و با خودت بگویی عجب حرفی زده مرتیکه! در ادامه همین کتاب مطالبی در باب همین صفات ایرانیها و قرارداد ۱۹۱۹ میخوانی که دود از کلهات بلند میکند. از شاه تا آن پایین مایینها هیچکس مشکل چندانی با قرار داد نداشته فقط بحث این بوده که سفارت دولت فخیمه چه کسی را بیشتر التفات نماید و در نهایت هم هرکس جیبش را پر میکرده مجلس را بهانه میآورده که پول بیشتری بگیرد و انگلیسیها را مچل خودش کند. بعدها وثوقالدوله که بانی اصلی قرارداد بود در توجیه کارش گفت من مجبور بودم برای نجات ایران از اشغال یا تجزیه زیر بار این قرار داد بروم. یاد جوکی افتادم که یک بابایی داشت برای پسرش خالی میبست. گفت وسط اقیانوس اطلس داشتم شنا میکردم که یکهو یک کوسه جلویم سبز شد. هرچی شنا کردم باز دنبالم آمد و نمیتوانستم قالش بگذارم. سرآخر رفتم بالای یک درخت. پسرک که کف کردهبود پرسید بابا وسط اقیانوس اطلس نبودی مگه؟ بابا پاسخ میدهد: «چرا نمیفهمی؟...مجبور بودم.» احتمالا الان هم این پرشنوفیلها میگویند که این جمله وزیرمختار اثباتی است در زرنگی و هوش بالای ایرانیها که هی زرت زرت پول میگرفتهاند ولی خارجیها را اسکل کردهاند و کار نمیکنند اما عزیزان من! ایرانیها از خودی هم که پول میگیرند، کاری در ازایش انجام نمیدهند.
۲- از م.ع متشکرم که من را با ه.ا آشنا کرد و از ه.ا کمال تشکر را دارم که باعث آشنایی من و م.ع.ن شد تا به واسطه او بهروز را کشف کنم. چرا؟ چون امروز به لطف بهروز رفتم سر تمرین محمدرضا لطفی و گروهش برای اجرای جدیدشان. آقا چه حالی کردیم. چقدر خفن بود. چه جذبهای داشت. تار تو دستش عینهو جویاستیکِ پلیاستیشن بود. آقا تو دفترش که اسمش هست مکتب میرزا عبدالله خان باید کفشهایت را دربیاوری. خودش و گروهش هم روی زمین تمرین میکردند. از آن مهمتر حرف که زد من کف کردم. آقا خیلی باحال حرف میزند. اصلا فکرش را هم نمیکردم همچین آدم خفنی باشد. یک صدای عجیبی داشت و یک لحن مرعوبکنندهای هم کنار این صدا بود که میخت میکرد. فکر میکنید اول تمرین راجع به چی برای گروهش حرف زد؟ راجع به جریانات اجتماعی معاصر و تاثیر آن بر هنر و علیالخصوص موسیقی. موسیقی هم که معرکه بود. واقعا حال عظمی بردیم. ما که مدتها بود کلا با موسیقی ایرانی قهر کرده حال نمینمودیم الان در یک موقعیت پادر هوای دوگانه بهسر میبریم من به شما پیشنهاد میدهم بروید بلیطش را همین الان بگیرید. میشود آنلاین تهیهاش کرد.
برعکس خیلیها من اصلا خودم را جدی نمیگیرم. اینجا هیچ مطلبی برای ثبت در تاریخ نوشتهنمیشود. هیچکس قصد ندارد چیزی را ثابت کند یا سطح چیز دیگری را ارتقا دهد. اینها همه روزنوشتههای یک آدم معمولی است. چیزهایی که در آن لحظه خاص از ذهنم عبور کردهاند. بهخاطر همین است که مطالب اینجا ویرایش نمیشوند.