۱-  یک خیابان باریک است. باید طول آن را طی کنم تا به اتوبان صدر برسم. اتوبان یک واژه‌ای غربی و البته مدرن است. صد سال پیش کسی خبر نداشته که روزی چیزی به نام اتوبان طول و عرض شهرها را طی خواهد کرد. همیشه از کنار ساختمانهایش که می‌گذرم می‌گویم اینها روزگاری باغی، شبهه جنگلی چیزی بوده‌اند اما الان یک سری خانه‌اند که مردم صبحها در آن از خواب بلند می‌شوند، چکهای روزشان را موقع صبحانه خوردن مرور می‌کنند، کوچه را دور می‌زنند و می‌روند خود را به دل ترافیک صدر می‌سپارند، تا شب چکها را پاس می‌کنند و شب برمی‌گردند خانه و بعد از قضای حاجات می‌خوابند و آنقدر گرفتارند که اصلا به ذهنشان هم نمی‌رسد روزگاری همین‌جا که خوابیده‌اند دارکوبی لانه داشته. از کنار آخرین خانه که رد می‌شوم یک نفر با اسپری قرمز نوشته Dance for Life معلوم است نوشته ماهها و شاید سالها اینجا بوده و من تازه امروز دیده‌امش. دیدنمان هم ضعیف شده بس که عجله داریم خودمان را به یک اتوبان برسانیم. اتوبانی که ما را به بانک برساند.

۲-  روزها کاملا قابل پیش‌بینی شده‌اند. کارهایی که به سرانجام نمی‌رسند، پروژه‌هایی که بودجه‌اش به هر دلیلی تصویب نمی‌شوند. تو امید داری. هنوز امید داری. روزی 2 SMS در باب یوزارسیف برایت می‌رسد و دو تا در مورد محمود و دو تا هم حول مسائل روز. این یعنی همه یک امیدی دارند. این خیلی خوب است. الان ظهر شده و من سه سهمیه از جیره شش‌تایی روزانه‌ام را دریافت کرده‌ام. منتظر بقیه‌اش هستم. کمک کنید. تفریحاتمان هم مثل امیدمان و روزهایمان یک جور دیگر شده.

۳-  یک دوستی به همین راحتی خاتمه یافت. چون دیگر حال لبخند زدن نداشتم. راستش اگر پای پول وسط نبود، خیلی زودتر لبخند زدن را کنار می‌گذاشتم و کار دیروز را انجام می‌دادم. در روزگاری که پیدا کردن رفیق خیلی سخت شده، از دست دادن یکی، حتی اگر تو را تا مرز جنون آزرده‌باشد و تا حد دیوانگی اذیتش کرده‌باشی، خیلی گران تمام می‌شود اما من اصلا نگران رفاقت نیستم، نگران پولیم که از کف رفت. رفاقتهایمان هم یک‌جور دیگر شده.

۴-  یک فیلمی بود از آنجلوپولوس. تمام صحنه‌هایش را یادم می‌آید اما اسمش را فراموش کرده‌ام. فیلم خوبی بود. این که اسمش یادم نمی‌آید. حادثه عجیبی است که برای اولین بار در من پدید آمده!!!!حافظه‌مان هم یک جور دیگر شده.

۵-  مگر نه اینکه آدم باید هر روز یک جور جدیدی باشد؟ خب گمانم داریم راه را درست می‌رویم. دختر خاله که نظرش این است. من خیلی وقتها با دختر خاله اختلاف نظر دارم ولی اینجور موقع‌ها که راه فرار ندارم، می‌گردم به سبک او یک چیزی برای امیدوار بودن پیدا می‌کنم. مثل الان.

۶-  همین‌طور بیخود این شعر یادمان آمد: غم دل با تو گویم غار!/بگو:«آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟»/ صدا نالنده پاسخ داد: «... ﺂری نیست.»

پی نویس: حضرت شیخ مرحمت کرده در پاسخ به نیاز مریدان مطلبی قلمی کرده اند. تشریف برده خود را غرق در فیض نمایید.