تولدش مبارک!
۱- کاش من دختر خوشگلی بودم که کمی قریحه نوشتن داشتم!
۲- یک شب از شش سالگیم یادم می آید که از زیر پل گیشا شروع به دویدن کردم. پاتریس را مستقیم دویدم به سمت پایین. یادم نیست چرا؟ ولی قهر کرده بودم. یادم هست دنبالم دوید. آن وقت خیال کردم می خواهد جلوی فرار کردنم را بگیرد ولی وقتی سرعتش را زیاد کرد ُ مطمئن شدم می خواهد کتکم بزند. تا آن موقع هرگز کتکم نزده بودُ بعدا هم نزد! بعدها فهمیدم آن شب هم قصد این کار را نداشت. نه اینکه خودش بگوید دیرتر که درست تر شناختمش این را فهمیدم. یک دفعه یادم افتاد تازه قلبش را جراحی کرده. تنم یخ کرد. نکند بمیرد. یکدفعه ترمز کردم و همانجا وایستادم. برگشتم و نگاه کردم. سرجایش ایستاد و نفسی تازه کرد. واقعا به نفس نفس افتاده بود. خیلی تند دویده بودم. چند شب پیشش بهم یاد داده بود موقع دویدن شانه هایم را بالا نگیرم و سینه را جلو بدهم. خوب توصیه اش را رعایت کرده بودم و حسابی از نفس انداخته بودمش. یک نگاه کرد و راهش را کج کرد سمت خانه. من هم با گردن کج دنبالش راه افتادم. بین راه مادرم و علی را هم دیدیم که عقب تر از ما بودند. چسبیدم به دسته کالسکه علی. حالت عجیبی داشتیم هر چهارتایمان. حتی علی هم جور دیگری زل زده بود و مدل حیرانی کودکیش با شگفت زدگی همیشه اش فرق می کرد. بی هیچ حرفی جلوتر از ما رفت داخل خانه. هیچ وقت تا هر سه تای ما وارد خانه نمی شدیم از در تو نمی رفت. بعدا هم این کار را تکرار نکرد. خیلی دوست دارم یادم بیاید برای چه فرار کردم و بیشتر از آن اینکه آن شب به چه چیز فکر می کرد ولی هیچ وقت فرصتش نشد که با هم حرف بزنیم. بعدها هر وقت که ژست فرار کردن می گرفتم اهمیتی نمی داد. حتی چهار قدم هم راه نمی رفت چه برسد به تعقیب و گریز. گمانم فهمیده بود بی عرضه تر از اینیم که جرات فرار کردن به خودم بدهم. می دانست که زود برمی گردم. امروز شصت ساله شد... شصت سال به نظرم خیلی عمر است. هر بار که در آستانه دویدن بودم ترسیدم قلبش از کار بیفتد. حالا بیست و نه سال از عمر من گذشته و قلبش هنوز کار می کند. امیدوارم قلبش حالاحالاها کار کند هرچند خیلی وقت است که پای فرار ندارم. کاش وقتی برسد و آن شب را برایم تعریف کند.
برعکس خیلیها من اصلا خودم را جدی نمیگیرم. اینجا هیچ مطلبی برای ثبت در تاریخ نوشتهنمیشود. هیچکس قصد ندارد چیزی را ثابت کند یا سطح چیز دیگری را ارتقا دهد. اینها همه روزنوشتههای یک آدم معمولی است. چیزهایی که در آن لحظه خاص از ذهنم عبور کردهاند. بهخاطر همین است که مطالب اینجا ویرایش نمیشوند.