درد که زیاد می‌شود می‌خوای از پا درش بیاوری، قرص که نشد حتی با میخی چوب کبریتی چیزی به آن حمله می‌کنی یا با دست فشارش می‌دهی. آنقدر که از حال می‌روی و لحظه‌ای خیال می‌کنی درد را از پا درآورده‌ای ولی خبری نیست و فقط لحظه‌ای به نفس‌نفسش انداخته‌ای. در این تلاش مازوخیستی این خودت هستی که لحظه‌به‌لحظه بیشتر از پا در می‌آیی و جایی فریاد می‌زنی که خدایا!کاش بمیرم و بعد کم‌کم به بودنش عادت می‌کنی. آنقدر نازلت می‌کند که دیگر داشتن درد برایت یک چیزی است مثل نفس‌کشیدن، آب خوردن ولی نه بابت اینکه دیگر آزارت نمی‌دهد بیشتر به خاطر اینکه بهش تن می‌دهی. می‌دانی حریفش نمی‌شوی. دردها برعکس آن چیزی که می‌گویند آبدیده‌ات نمی‌کند. خیلی که چیزی بکندت محافظه‌کار است. درد است که ترسویت می‌کند. مجبورت می‌کند آن چیزی بشوی که خودش می‌خواهد. آدمی مثل همه. کسی که می‌ترسد بیشتر دردش بیاید.