نازلی یا امیدوارم سروش مرا ببخشد!
آن روز صبح وقتی امیرحسین دیوسالار از خواب بلند شد اصلا فکرش را هم نمیکرد جلوی در خانه کسی جلویش را بگیرد و عکس نازلی را نشانش بدهد. مثل همیشه یک کتری آب و یک شیرجوش را روی گاز گذاشتهبود و بازهم مثل همیشه بهجای شیر یک تخممرغ را انداختهبود توی شیرجوش تا آبپز بشود و تا حاضر شدن آنها دوشش را گرفتهبود و صورتش را هم دو بار با تیغ اصلاح کردهبود. مثل همیشه، مثل همه صبحهای دیگر. صبحانه را سرپا و وسط پوشیدن لباسهایش خوردهبود و ظرفها را همانجا ول کردهبود برای بعد ازظهر. موقع پایین آمدن از راهپله کارهای روزانهاش را که هیچوقت هم تغییر خاصی نمیکردند مرور کردهبود و درست وقتی از در آپارتمانش که رو به خیابان ولیعصر باز میشد بیرون میآمد شاخبهشاخ با مرد میانهسال سرگردانی شد که یک عکس نسبتا بزرگ را دستش گرفته بود. امیرحسین عذرخواهی سریع و جویدهجویدهای کرد و رفت که از روی جوی آب پهن خیابان ولیعصر بپرد و آنطرف و از پارک ساعی رد شود و به خیابان وزرا برسد که مرد صدایش کرد.
«ببخشید آقا. شما تازگیا این خانوم رو این طرفا ندیدید؟»
امیرحسین آماده بود بدون اینکه دقت خاصی به عکس بکند بگوید نه و دنبال کارش برود اما با دیدن عکس دهانش همانطور باز ماند و هیچ جملهای از آن خارج نشد. اول اطراف را نگاه کرد. مرد را نمیشناخت ولی حسی بهش میگفت یکی از دوستانش پیدایش کرده و الان آن اطراف است و دارد با او تفریح میکند. آخر چطور ممکن است اول صبحی یک نفر پیدا شود که تصادفی وسط خیابان ولیعصر تو را نگه دارد و عکس زن سابقت را نشانت بدهد؟ مکث طولانیای کرد و به عکس خیره شد. خود نازلی بود. فقط از آخرین باری که امیرحسین دیدهبودش موهایش کمی کوتاه شدهبود و رنگشان هم کمی به بلوندی میزد. هرچند امیرحسین هیچوقت فرق رنگ و های لایت و مش را نمیفهمید ولی بههر حال میفهمید که رنگ موی نازلی فرق کرده. مرد که با دیدن وضعیت امیرحسین نیمچه امیدی پیدا کردهبود قدمی جلو آمد و با خوشحالی پرسید:«میشناسیدش آقا؟ دیدینش؟» امیرحسین بهزور چشم از عکس برداشت و تقریبا با لکنت جواب داد که صاحب عکس را نمیشناسد و اخیرا هم او را جایی ندیده. بدون اینکه منتظر حرفی بماند از روی جوی آب پهن ولیعصر پرید و عرض خیابان را بهسرعت طی کرد و وارد پارک ساعی شد. هنوز یکی دو پله پایین نرفتهبود که ایستاد. از کجا معلوم که طرف را دوستانش برای سر کار گذاشتن او فرستادهباشند؟ دو به شک وسط پلههای پارک ساعی ایستاده بود و فکر میکرد. آدمها با عجله میرفتند و میآمدند. وقت داشت میگذشت و هر لحظه ممکن بود مرد از دسترسش خارج شود. بالاخره تردید را کنار گذاشت و راه آمده را برگشت. چند قدمی در پیاده رو جلو رفت تا بالاخره مرد را دید که آن طرف خیابان دارد عکس را به یک دختر و پسر جوان نشان میدهد و سراغ نازلی را از آنها میگیرد. دو سال بود که هیچ خبری از نازلی نداشت. آخرین خبر را چهار ماه بعد از طلاقشان از فرین شنیدهبود که نازلی رفته کلاس معماری داخلی ثبت نام کرده و با یک کاوه نامی هم سر و سری پیدا کردهاند.«اِی... یه تیک و تاکی با هم میزنن ولی گمون نکنم نازلی بهش پا بده.» اینها را فرین گفتهبود. امیرحسین هیچوقت نفهمید فرین راست گفته یا برای دلخوش کردن او این حرف آخری را زده ولی همانموقع فهمید که باید خودش را یک طوری گم و گور کند که دیگر خبری از نازلی به گوشش نرسد. خانهاش را از شمال شرق منتقل کردهبود روبروی پارک ساعی. خط تلفنش را واگذار کردهبود و یک شماره جدید گرفتهبود. حتی ایمیلش را هم عوض کردهبود تا مبادا تصادفا خبری از نازلی به گوشش برسد. عضو هیچ سایت دوستی شبکهای نمیشد. مهمانی نمیرفت و دوست جدید هم پیدا نمیکرد. تجربه به او نشان دادهبود دنیا برای طبقه متوسط تهرانی چندان بزرگ نیست و هر لحظه ممکن است یکی از دوستان جدیدش جایی با نازلی برخورد کند. در تهران نشده در تور گوآ حتما این اتفاق میافتاد. برای محکمکاری حتی شغلش را هم عوض کرد و رفت شرکتی که مسافرت کاری زیاد داشتهباشد. هرچند مجبور بود هر روز کراوات بزند و بهجای مشتری از لغت بهنظر خودش مشمئزکننده Client استفاده کند ولی خیالش راحت بود که احتمال برخورد با نازلی یا شنیدن خبری از او را به صفر نزدیک کرده. تمام این پروژه بهنظرش خیلی درست و موفقیتآمیز رسیدهبود. حالا که هیچ دوستی نداشت به اندازه تمام وقتهایی که تابهحال تلف کردهبود فرصت مطالعه و فیلم دیدن داشت. تمام روزنامهها را می خواند. ورزشی، سیاسی، زرد، قرمز، آبی، هیچ فرقی برایش نمیکردند. اینها او را تبدیل به یک دائرهالمعارف گویا کردهبود. انگلیسیش بهلطف شرکت جدید بهتر شدهبود و حالا به اسپانیایی و عربی هم مسلط بود. این آخریها هم اگر پنجشنبههای اول ماه و اجبار رفتن به خانه مادرش نبود کلا یاد نازلی نمیافتاد.
کمکم داشتند به میدان ونک میرسیدند. مرد آنطرف خیابان بود و امیرحسین هم همینطوری تعقیبش میکرد. نمیدانست چرا؟ شاید کنجکاو شدهبود نسبت مرد را با نازلی پیدا کند. طرف آدم خوشلباس و خوشقیافهای بود. شاید اگر کمی کج و کوله بود امیر حسین الان در دفترشان بود و داشت با همکارانش نصف انگلیسی نصف فارسی برنامه آن روز را مرور میکرد. مرد کنار آبمیوهفروشی میدان ونک ایستاد. امیرحسین میدید که طرف سمبوسهای سفارش داد و شروع به خوردن کرد. امیرحسین جلوی داروخانه قانون ایستادهبود و به مرد خیرهشدهبود. کمی دستدست کرد و بالاخره بهسمت مرد راه افتاد. مرد نزدیک شدن او را دید و انگار که چهرهای آشنا دیده ایستاد و به او خیره شد.
«سلام»
«علیک سلام»
برعکس نگاهش اصلا جواب سلام گرمی به امیرحسین نداد. امیر حسین نمیدانست چه بگوید. انتظار داشت مرد برخورد خوبی با او بکند و تحویلش بگیرد و بعد هم بپرسد که چرا از اول نگفته نازلی را میشناخته ولی مرد هیچکدام از این کارها را نکرد. امیر حسین تصمیم گرفت عقبگرد کند و برود ولی هنوز چند قدمی دور نشدهبود که نظرش عوض شد. این همه طرف را تعقیب نکردهبود که دستخالی برگردد. حداقل باید سر در میآورد این مرد میانهسال خوشلباس خوشقیافه چه نسبتی با نازلی دارد که عکسش را گرفته دستش و در خیابان دنبالش میگردد.
برای یک نشست خیلی طولانی شد. ان شاء الله اگر عمری باقی بودَ ادامه دارد.


برعکس خیلیها من اصلا خودم را جدی نمیگیرم. اینجا هیچ مطلبی برای ثبت در تاریخ نوشتهنمیشود. هیچکس قصد ندارد چیزی را ثابت کند یا سطح چیز دیگری را ارتقا دهد. اینها همه روزنوشتههای یک آدم معمولی است. چیزهایی که در آن لحظه خاص از ذهنم عبور کردهاند. بهخاطر همین است که مطالب اینجا ویرایش نمیشوند.