دعای خیر!

پیر شی جوون الهی... پیر شی!

عطف به نظرات مطلب قبلی.

پ.ن: از اظهار لطف سوررئال و حیرت انگیز محمد تا حد مرگ هیجان زده ایم.

 ر.ک. همان جای قبلی.

غر!

به لیلای عاقلانه  بابت آخرین نوشته‌اش و کسانی که در وبلاگش نظر گذاشتند.

تاریخ ایران پر از شخصیتهای کمدی است. شخصیتهای حماسی آن سالها پیش و پس از پایان شاهنامه ته کشیدند و اندک ستاره‌هایی که بعدا ظهور کردند آنقدر تنها بودند  یا شدند دولت مستعجل یا سالها بعد ـ وقتی غیبتشان حس شد ـ شناخته‌شدند. در کشوری که تاریخش را کمدینها قبضه کرده‌اند اینکه بشوی ابراهیم گلستان خیلی حرف است. اگر کسی خیال می‌کند گلستان فقط نویسنده است حتما موج و مرجان و خارا را ببیند یا نگاهی به خشت و آینه بیندازد. قطعا پدرخوانده نیستند ولی چیزهایی دارند که استادی این آدم را نشان می‌دهند اما عظمت گلستان از نظر من تواناییش در نوشتن یا فیلم ساختن نیست. مهارت اصلی او در دیدن است. در نوشتن با دوربین یا گفته‌ها یا همین مصاحبه آخرش با مهدی یزدانی خرم، مهمترین چیزی که من در ابراهیم گلستان دیدم قدرت بالایی است که در درست دیدن چیزها دارد. چیزهایی که ما یا نمی‌بینیم یا پرت و پلا درکشان می‌کنیم. ازنظر خود من یک هنرمند درست و درمان کسی است که اطرافش را خوب ببیند، یک تعبیر هنرمندانه برای بیان مسائل موجود پیدا کند و با یک زبان خوب به مخاطبش ارائه کند. این همان چیزی است که خانه دوست کجاست یا مهمان مامان یا نفس عمیق در سینمای ایران دارند و در ادبیات هم بعد از جای خالی سلوچ تقریبا جای خالیش احساس می‌شود. هنرمند ایرانی اولین مشکلی که دارد دیدن است. نگاه هنرمند ایرانی یا به آن‌ور آب است یا به یافتن نقش استادی در کافه‌های هنری‌نشین تهران. این است که اطراف را غلط و با عینک بی‌ریختی می‌بیند که همه‌چیز را یا زیادی سانتی‌مانتال یا زیادی تیره نشان می‌دهد و برای خوش‌آیند مخاطب. مثلا بدمنهای فیلمهای ایرانی هنوز مثل کلاه‌مخملیهای دهه‌های قبلند. چون فیلمساز ما به خودش زحمت نمی‌دهد یک تک پا تا فلان محله برود و سر دربیاورد آیا اراذل تفاوتی با کریم آقا آب‌منگل کرده‌اند یا نه؟

          اما این مشکل تنها گناه هنرمند نیست. گناه جامعه هم هست. جامعه ایرانی کمدین‌پسند است. شومن می خواهد که اوقات فراغتش را پر کند. از آدمی که عیبهایش را درست دیده‌باشد و بی‌ریخت نشانش دهد خوشش نمی‌آید. همین می‌شود که کارهای قبلی عطاران با تمام ضعفهایشان خیلی پرطرفدار بودند و حالا همه به کار جدیدش با تمام نقاط قوت استثناییش بد و بیراه می‌گویند. این روزها هنرمند کمتر جرات می‌کند به تصویر جامعه پشت پا بزند. همین موضوع گلستان را منحصر به‌فرد می‌کند. حرفهای عاقلانه توضیح واضحات نبودند. اگر بودند به قول سروش این کشور می‌شد گلستان. اینجا کشوری است که هر خانواده‌اش حداقل دو عضو در هیات مدیره ناسا دارند. یک حساب سرانگشتی که بکنی ناسا برای پوشش این گزافه‌گوییها نیاز به حداقل چهارهزار نفر عضو هیات مدیره و بیست‌هزار نفری مدیرکل دارد. اینجا کشوری است که مردمش خیال می‌کنند باهوش‌ترین آدمهای دنیا هستند چون مثلا پسر اصغر آقا که اینجا یک دانشجوی معمولی بوده آنجا یک طبیب حاذق است که دستش شفا می‌دهد و رییس‌جمهورها و پادشاهان را درمان می‌کند. هیچ‌کس از خودش نمی‌پرسد چرا پسر اصغر آقا اینجا آدمی معمولی بود یا کسی به این فکر نمی‌کند که مهاجرین ما نخبه‌ترین جوانهایمان هستند. اگر اینها چیزی نمی‌شدند که باید سرمان را می‌گذاشتیم و می‌مردیم. اینجا کشور پیش‌فرضهاست. کشوری است که کسی با دیدن نام پائولو کوئیلو در متن یک نفر به‌خودش اجازه می‌دهد روی تمام معنی حرفش خط بکشد و به او توهین کند. اینجا کشوری است که مردم از فراخی منافذشان وقتی تصمیم به مبارزه منفی می‌گیرند راه انفعال را انتخاب می‌کنند و رای نمی‌دهند و بعد هم چهار سال مداوم به وضع موجود فحش می‌دهند و معلوم هم نیست چرا نمی‌فهمند خودشان مقصرند؟ اینجا جایی است که مردمش بیشتر از هر نقطه دیگر دنیا با خودشان حال می‌کنند. از هرکس بپرسی چرا می‌گوید ما ابوعلی سینا داریم یا خیام داریم ولی اگر از او بپرسی قانون دقیقا چه گفته خیال می‌کند بوعلی سینا در آن سوگندنامه بقراط را تشریح کرده. اینجا کشور ماست. جایی که همه‌مان دنبال بهانه برای کار نکردن می‌گردیم و همه هم خودمان را از بقیه بهتر می‌دانیم و دیگران را مقصر. من شدیدا از این وضعیت حقارتم می‌آید. تنبلی و انفعال همه‌چیزم را از کار انداخته. خاله‌زنک‌بازی زندگیم را فلج کرده و دارم به یک راه حل فکر می‌کنم. راه حل قطعا امید است و آن‌چیزی که گلستان در کتابش می‌گوید. کار کردن! گلستان از تقوایی بدش می‌آید چون تازه یازده صبح می‌آمده سر کار. با نجف دریابندری دعوایش شده چون روزی سه ساعت تلفن استودیو را مشغول می‌کرده و با زنش حرف می‌زده. کمتر کسی در ایران اندازه او منبع اتفاقات مهم بوده. حداقل نعمت حقیقی را می‌شناسیم که در استودیوی او پرورش پیدا کرده. گمانم همین یک نفر برای اثبات توان او کافی باشند. (هرچند خود نعمت احتمالا ایده‌آل گلستان نیست) گلستان در زمانه خودش راحت زندگی نکرده. در دوران آنها هم هیچ چیز سر جای خودش نبود. اگر بود که انقلابی اتفاق نمی‌افتاد. انقلاب هم اتفاق افتاد چون مثل الان کسی حال نداشت به‌خودش سختی بدهد بلکه تغییری در وضعش ایجاد شود. راحت‌ترین راه این بود که وقتی رژیم با مبارزات عده‌ای قلیل از نفس افتاده‌بود و دیگر خطری کسی را تهدید نمی‌کرد به آن حمله کنند و با چند تا ضربه به سرش از پا بیندازندش. حالا هم همه نشسته‌اند در خانه‌شان تا امریکا بیاید و یک حامد کرزی برایشان وارد کند و بقیه هم بنشینند خانه و هورا بکشند تا آن بدل کرزی که قطعا مثل خودش سهامدار یک شرکت بزرگ نفت و گاز است اوضاع را برایشان درست کند ولی باز هم کسی کار نکند! آن وقت هم همه احتمالا غر می‌زنند که چرا اندازه بقیه بهشان خوش نمی‌گذرد. در این اوضاع و احوال یکی هم که مثل عطاران تصمیم می‌گیرد از نقش کمدین خودش بیرون بیاید و حرکتی حماسی کند می‌شود اخ و ده هزار تا چیز دیگر. پس برای همین است که گلستانها کم هستند. آدم با جسارت و درایت او کم است. خود من جرات گرسنگی کشیدن را ندارم وگرنه باید یکبار از این نقش کمدی بیرون بیایم و همان‌چیزی را که می‌بینم با یک زبان هنرمندانه نشان دهم اما می دانم که همه ناراحت می‌شوند و به پز عظمت ایران باستانشان بر می‌خورد و مرا متهم می‌کنند به هزار چیز بدتر از کمدین بودن و نانم را می‌برند. پس من هم مثل بقیه هستم. فرقی با دیگران ندارم بلکه بدتر هم باشم. چون جرات نشان دادن آن چیزی که می‌بینم را ندارم.

پ.ن: 

تکمله: دفعه سیم بنده را با سی نفر قزاق مامور گُرگانرود نمودند. چه گرگانرود قیامت عظیمی! مردم ریختند به جان و مال یکدیگر... آن وقت که سوال می‌کنی چرا چنین می‌کنی؟ جواب می‌گوید دولت مشروطه شد. معنی مشروطه را چنان فرض کرده‌اند که اراذل باید در میانه افتاده... هرکاری را می‌خواهند بکند. افسوس، صد افسوس کاشکی آن روزی که ماها در این خیال بودیم و پیکره این اساس [مقصود مشروطه و مجلس اول] را می‌ریختیم ناخوشی وبا بروز می‌کرد تمام ماها را می‌کشت که چنین نتیجه را از زحمات خود نمی‌دیدیم.

اینها را حسن‌علی خان نامی از مشروطه‌خواهان گفته که از طرف مجلس اول به گیلان اعزام شده‌بوده تا اوضاع را کنترل کند. چرا که مردم پس از تشکیل مجلس خیال کرده‌بودند حالا باید بروند و انبارهای برنج تجار را غارت کنند! (نقل از کتاب انقلاب مشروطه ایران/ژانت آفاری)

 

خیر مقدم و یکی دو موضوع دیگر

اول: خیر مقدم.

SherviN

اما بعد: یوزرسیف(یوسف) در یک سکانس حماسی به صورت اسلوموشن از  میان هفت در قفل شده قصر عزیز مصر می‌دود و با تمام قوا می‌خواهد از پیشنهاد زلیخا فرار کند. قفلها یکی‌یکی باز می‌شوند و یوسف از میان آنها می‌گذرد. در مقابل آخرین در پیراهن او را می‌گیرد و عزیز مصر(فرض کنید عزیز مصر چیزی در مایه‌های جعفر دهقان بوده! چطور این اهرام را می‌ساخته‌اند الله اعلم) آن دو را می‌بیند. بی‌صبرانه منتظر دیالوگهای سکانس بعدیم تا ببینم ملت در مصر باستان چطور در مورد چنین موقعیتی حرف می‌زده‌اند.

زلیخا: یوزرسیف می‌خواست با من مراوده کند.

یوسف: خیر سرورم. بانو زلیخا بود که مرا کشاند و قصد مراوده کردن با من را داشت.

وبعد همه راجع به مراوده با هم حرف زدند!

در همین راستا توجهتان را به بعضی عبارات جلب می‌کنم:

۱-   ما با فلانی مراوده تجاری داریم.‌( بی‌خیال! شما هم بله؟!)

۲-   ما با خانم بهمانی مراوده خانوادگی داریم‌ (پناه بر خدا!)

۳-   آن دو آقا با هم مراودات پنهانی دارند.

گمانم خلاقیتتان باقیش را خواهد ساخت.

توضیح بی‌ربط: یک دوستی تعریف می‌کرد که همراه مهرزاد مینویی ناظر کیفی یک سریال تاریخی بوده. نویسنده در جایی از فیلمنامه دیالوگی برای یکی از کاراکترها نوشته‌بوده. طرف(کارکتر مربوطه) در حالت عصبانیت گفته: از نزدیک من دور شو. مرحوم مینویی هم زیر آن نوشته لابد این آدم وقتی بخواهد کسی از او دور شود می‌گوید به دور من نزدیک‌تر شو!

راهنما برای نوشتن فیلمنامه تاریخی: هر ده دقیقه یک‌بار سکانسی بنویسید که در آن یکی از کاراکترها از آن یکی بپرسد: ترا چه می‌شود؟ یا سکانسهایی که یکی رد شود و از آن یکی بپرسد: در همیان خود چه داری ابو جامه؟ و آن یکی هم بگوید اندکی سیم زر اندوخته‌ام از برای [هرچیزی!]. یادتان باشد که شخصیتهای منفی باید چشمهایشان را تنگ کنند و مدام رو به دوربین لبخندهای موذیانه بزنند. برای کارهای اخلاقی مذهبی لازم است سکانسی داشته‌باشد که نقش اصلی فیلم پس از کشیدن یک نقشه یا باخبر شدن از انجام آن چند حبه‌ای انگور بخورد و مدام (حداقل یک سکانس 3 دقیقه‌ای) قهقهه بزند. باقیش دیگر حل است.

موخره: خدا علی حاتمی را بیامرزد و داوود میرباقری را نگه دارد.

به دوستی که خودش را یکی و یکی دیگه معرفی کرد: داداش شما ماموری؟ چی کار داری من فیلمو از کجا پیدا کردم؟ علی ای حال اگه خودت رو معرفی کنی شاید بشه یه کاری واسه‌ت کرد!

پراکنده گویی

۱-   اصلا نمی‌فهمم چرا هیچ‌کس به مردن ریچارد رایت اهمیتی نداد، حتی آرشیتکتها؟!

۲-  یک زمانی هر کس می‌گفت لری کینگ ده تا لری کینگ از دهانش می‌ریخت پایین. همه تاک شو بازهای ایران از رشیدپور تا حیدری الگویشان لری کینگ بود. هرکس می‌خواست از تاک شوهای ایرانی ایراد بگیرد اپرا را می‌گذاشت جزء به‌دردنخورها و لری کینگ را مثال می‌زد. حالا یک هفته است که هرجا می‌روی می‌شنوی لری کینگ سطحی شده. بین مصاحبه‌اش با یک سیاستمدار و بریتنی اسپیرز هیچ تفاوتی نیست. اصولا برای درآمد بیشتر تلویزیونش و سرگرمی‌سازی مصاحبه می‌کند و ... کلا خودم هم ازش خوشم نمی‌آمد، به‌خصوص بند شلوارهاش ولی چرا ما آدمها اینجوری شده‌ایم؟

۳-  پیشنهاد دیدن یک فیلم را می‌دهم. شنیده‌ام جعفر پناهی که در ونیز(یا یک جای دیگر!) داور بوده در تمام رشته‌ها به این فیلم رای داده. فیلم خیلی خیال‌انگیز نیست ولی چیزهای خوب بامزه‌ای داشت. آدم خیال می‌کند اگر یک گروه موسیقی مصری که کارشان هم موسیقی کلاسیک عربی است، به اسراییل سفر کنند چه می‌شود ولی فیلم لطیف‌تر و باحال‌تر از این حرفهاست. مثلا شما می‌دانستید اسراییلیها خفن طرفدار فیلمهای عربیند و هر جمعه بعد از ظهر می‌نشینند پای تلویزیون که عمر شریف ببینند؟

The Band's visist Poster

یک نکته مهم را نفهمیدم. تقریبا کل فیلم در یک شهرک یهودی‌نشین می‌گذرد. شهرک جای مرده و بی‌حس و حال و نابودی است. عین این شهرهای فیلمهای وسترن که یک خیابان دارند و عبور تصادفی یک ششلول‌بند مهمترین اتفاق هر ربع قرن شهرشان است. کارگردان هم که یهودی است دائم از راههای مختلف روی این موضوع تاکید دارد، مثلا یکی از شخصیتهای یهودی فیلم آرزو دارد برود اسکندریه زندگی کند. خلاصه از آن جاهایی بود که ما کلاهمان هم بیفتد عمرا ترافیک تهران را ول نمی‌کنیم برویم آنجا زندگی کنیم. با این اوصاف من نمی‌فهمم یهودیها چه مرضی دارند که حاضرند بروند همچین جایی خودشان را پیر کنند؟ فقط چون کتاب مقدس گفته؟!

یادمان

عجب روز گندی. همزمان هم بفهمی ریچارد رایت مرده هم پل نیومن.

تابستانی بود که می‌خواستم بروم اول راهنمایی یا شاید هم دوم راهنمایی. توی انباری خانه مادربزرگم چند کاست پیدا کردم که اول همه طرح جلد عجیب و غریبشان توجهم را جلب کرد. یادم هست یکیش نیمه پنهان ماه بود ولی آن دو تای دیگر را درست خاطرم نیست. نوارها مال خاله‌ام بود. اصولا همه وسایل آن انباری مال خاله‌ایم بود. کتابها و نوارها و نقاشیهایش همه آنجا بودند و محوطه گشت و گذار من تا اواسط دبیرستان همان انباری بود. شاید تمام تحولات فکریم آنجا شکل گرفت. به‌هرحال نوارها را گذاشتم و گوش دادم. تقریبا دچار تهوع شدم. آن موقع که از وجود سازی به‌نام گیتار الکتریک مطلع نبودم خیال می‌کردم صداهای کشدار گیتار گیلمور مال یک‌جور ساز بادی است. نوارها را به خاله‌ام نشان دادم. پرسیدم چرا اینطوریند. خاله‌ام لبخند تلخی زد و گفت اینها آلبومهای پنک فلویدند. گفت یک گروه راک پیشرو. بعد هم نگاهش پر غم شد و به روبرو خیره شد. هر از گاهی چیزی در آن انباری پیدا می‌کردم که ناراحتش می‌کرد. زیاد طول نکشید. اول دبیرستان بودیم که با برزو عشق استار تی‌وی و هوی متال شده‌بودیم تا اینکه استار تی وی تبلیغ رفت برای پالس پینک فلوید. ما یک چیزهایی شنیده‌بودیم و من هم خاطره تلخی از گروه یادم مانده‌بود ولی حسب وظیفه‌مان و برای اینکه کم نیاوریم نشستیم و دیدیم و همان جا جادو برای من شروع شد. بعدها بیشتر که گوششان دادم و دیدم همه‌جوره مریدشان شدم(دیگر فرق ساکسیفون و گیتار الکتریک را هم می‌فهمم) نمی‌دانم چرا؟ ولی رایت را از همه بیشتر دوست داشتم. حتی مدتی سعی کردم مدل مویی شبیه او داشته‌باشم. رایت در میان ستاره‌های راک از همه کمتر خودنما بود و یک‌طور ظرافت عجیبی توی کارش بود یا حداقل برای من اینطور بود. هنوز هم برای من قسمتهای جذاب پژواکها یا keep talking آنجاهایی ست که رایت کیبورد می‌زند.

دفعه بعدی که گفتم بیا بریم بولیوی گم شو بیا بریم بولیوی! یکی از جذابترین دیالوگهای زندگیم از فیلم بوچ کسیدی و ساندس کید. جایی که پل نیومن و رابرت ردفورد بالای دره گیر افتاده‌اند و ششلول بندها هم پشت سرشانند و نیومن می‌فهمد ردفورد شنا بلد نیست. یا مثلا در فیلم تلکه آنجایی که ردفورد به شیکاگو آمده تا به پیشنهاد استادش با کله‌گنده‌ترین تلکه‌باز دنیا کار کند و وقتی وارد اتاق محقر می‌شود آدمی را می‌بیند که از شدت مستی روی زمین افتاده و دماغش در آستانه خرد شدن است ولی صدای خر و پفش بلند است و انگار نه انگار. بعد هم که بیدار می‌شود یک قالب بزرگ یخ را می‌گذارد وسط روشویی و کله‌اش را می‌کند داخل آن. یا تمام لحظات بیلیارد باز. یا در امبره آنجایی که به پسرک می‌گوید وقتی من از کنار دکه رد شدم طرف از پناهگاهش بیرون می‌آید و باید بلافاصله با تیر بزنیش. پسرک احساس مردیش گل کرده و نمی‌خواهد راهزن را از پشت بزند و پل نیومن نگاه عجیبی به او می‌اندازد و می‌گوید یادم می‌مونه وقتی رسیدم پایین ازش خواهش کنم برگرده. انصافا آدمی این همه صحنه‌های ماندگار درست کرده‌باشد و حالا قرار است خاکش کنند. عجب دنیایی شده.

 

اگر من نامریی بودم!

لیلای عاقلانه من را وسط یک عده دیگر به یک بازی اینترنتی دعوت کرده. راستش اولش می‌خواستم زیر سبیلی رد کنم و شرکت نکنم. چون اولا اطلاعی از رسوم بازیهای اینترنتی ندارم و دوم هم اینکه نمی‌دانستم چه بنویسم اما اصرار بعضیها مجبورم کرد بنویسم. گویا دوستان که کاملا از بیماریهای روانی‌ای که من بهشان دچارم مطلعند خیلی دوست دارند نتیجه را ببینند و با من تفریح کنند. به‌هرحال با وجود اینکه تصمیم داشتم در این وبلاگ صادقانه بنویسم ولی با توجه به اینکه هر لحظه ممکن است یک آدم خانواده‌دار! تصادفی به اینجا سر بزند، کمی تا قسمتی خودم را سانسور کرده‌ام. کی نمی‌کند؟ در پایان لازم می‌دانم! از لیلا برای این دعوتش و تمام کسانی که از کودکی تابه‌حال برای من زحمت کشیده‌اند و تمام معلمین و مربیانم تشکر کنم و اضافه کنم که بنا به تقاضای لیلا یک آدم دیگر را که برعکس خودم معلوم‌الحال نیست به این بازی دعوت می‌کنم:

علیز.

و از علیز نیز تقاضا دارم چه شرکت کرد چه نکرد از دعوت شیخ غافل نشود.

اگر من نامریی بودم به ترتیب کارهای زیر را انجام می‌دادم:

۱-  اول جلوی آینه می‌ایستادم و غذا می‌خوردم و نگاه می‌کردم چه اتفاقی برای این مواد خوردنی می‌افتد (حالا احتمالا تا مرحله روده بزرگ صبر نمی‌کردم) این موضوع به دو علت مهم است. یکی اینکه از عنفوان کودکی که کتاب مرد نامریی هربرت جرج ولز را خواندم این یکی از مهمترین سوالات زندگیم بوده و دوم هم اینکه برای مراحل بعدی باید بدانم این مواد غذایی چقدر طول می‌کشد تا نامریی بشود. یعنی اصولا درجا نامریی می‌شوند یا مدتی طول می‌کشند.

۲-  حتما سعی می‌کردم از مرز رد شوم. اصولا رد شدن از مرز خیلی حال می‌دهد. حالا می‌خواهد مرز جغرافیایی باشد یا هر مرز دیگری. اگر کمی دقت کنید هیچ‌وقت اینکه کسی با پاسپورتش عین آدم و با هواپیما از مرز رد شود برای هیچ‌کس جالب نیست ولی وقتی یکی بدون اینها می‌رود آن‌طرف مرز همه کنجکاو می‌شوند که ببینند چه شده. منهم که جرات این کارها را ندارم اگر نامریی شوم حتما یک بار این کار را می‌کنم. باقی مرزها بماند برای بقیه دوستان!

۳-  به یک چاپخانه می‌روم و فیلم و زینکهای یک کتابی که دوست ندارم را با فیلم و زینکهای یک کتابی که دوست دارم عوض می‌کنم.

۴-   وسط یک سخنرانی مهم از یک آدم مهم (حالا هرکی) صداهای عجیب و غریب تولید می‌کنم.

۵-   [...]

۶-  این یکی را قطعا انجام نمی‌دادم ولی خیلی خوب است. یک لیست هفتصد و هفتاد و هفتایی از آدمهایی که برای بشریت مضرند تهیه می‌کردم و دنیا را نجات می‌دادم(خانه یادبود فلچر پینک فلوید) ولی چون بعدا خواهم فهمید کار عبثی کردم و دنیا همین‌طوری به لجن‌سازیش ادامه می‌دهد از اولش این را در حد یک آرزو رها می‌کنم.

۷-  می‌رفتم دفتر کار برادران کوئن یا چارلی کافمن و تحت نظر می‌گرفتمشان که چطور یک فیلمنامه را می‌نویسند که اینطوری می‌شود!!!! شاید هم یک نسخه از فیلمنامه آخرشان را می‌دزدیدم و می‌دادم ق‌درت‌ال‌ه  ص‌ل‌ح‌م‌ی‌رزای‌ی بلکه یک فیلم خوب در زندگیش بسازد.

۸-   [...]

۹-   یک سر می‌رفتم دفترفلانی تا ببینم این تصمیمها را از کجایش در می‌آورد.

این لیست می‌تواند الا ماشا‌ءالله ادامه داشته‌باشد.

 

در ستایش نبوغ و اعتراف به حقارت

همیشه در مواجهه با چیزی که خیلی تعریفش را شنیده‌ای و مدتی انتظارش را کشیده‌ای سرخورده می‌شوی. دلسرد که چرا آن‌طور نبود که برایت گفته‌اند و انتظارت را برآورده‌نکرده اما همیشه استثناهایی پیش می‌آیند که باعث می‌شوند یادت بیاید قید همیشه را نباید به این راحتی استفاده کنی.

برخورد اول: در دفتر یک کارگردان شدیدا مشهور و مولف نشسته‌ام. فیلمساز می‌رسد. دو دستیارش که تازه آنونس فیلم را دانلود کرده‌اند با ذوق و شوق به کارگردان می‌گویند بیا آنونس را ببین. این فیلم مسیر سینما را عوض کرده. کارگردان مشهور منطقی‌ترین پاسخ را با یک پرسش به دستیارانش می‌دهد:« چطور از روی یک آنونس به همچین نتیجه‌ای رسیده‌اید؟» به‌هرحال می‌نشیند و آنونس تقریبا یک دقیقه‌ای را می‌بیند. تا تمام می‌شود بدون مکث و در حالی که به مانیتور خیره شده می‌گوید دوباره پخشش کنند و دوباره و بعد دوباره... تا بالاخره کارگردان مشهور از تکنیک گرفتن چنین پلانهای عجیب و غریبی سر درمی‌آورد و بعد چهل و پنج دقیقه راجع به آن برای ما حرف می‌زند. به‌نظر می‌رسد کارگردان مشهور حالا با دستیارانش هم‌عقیده شده. من هم تحت تاثیر قرار گرفته‌ام اما قضاوت نمی‌کنم و منتظرم. فقط کنجکاویم بیشتر از قبل شده.

برخورد دوم: فیلم اکران می‌شود. رقم فروش اولین شب اکرانش سرسام‌آور است. همه راجع به آن می‌نویسند. همه مطمئنند که هیث لجر اولین بازیگر تاریخ سینما خواهد شد که پس از مرگش اسکار می‌گیرد. اینها را می‌گذارم به‌حساب تبلیغات ولی کنجکاویم باز هم بیشتر شده.

برخورد سوم: DVD فیلم را می‌گیرم. یکی دو روزی صبر می‌کنم و از دیدن آن پرهیز می‌کنم. نگرانم که انتظاراتم برآورده نشود. کیفیت نه‌چندان خوب آن را بهانه می‌کنم تا نبینمش ولی بالاخره طاقت نمی‌آورم و می‌نشینم جلوی تلویزیون.

شوالیه تاریکی:

آدم حسابی غبطه می‌خورد. اول به‌خاطر اینکه آدمهایی در جاهایی از دنیا زندگی می‌کنند که شرایط و امکاناتی هست که می‌توانی هر رویایی را به واقعیت تبدیل کنی حتی پروژه‌ای غیر قابل تصور مثل شوالیه تاریکی اما بدتر از آن این که آدمهایی در حرفه تو مشغولند که میزان نبوغشان باعث می‌شود تمام کارهایت شبیه تئاترهای مهدکودکی به‌نظر برسد. اصلا گور بابای امکانات. درست که سینماگر امریکایی بودن به تو این امکان را می‌دهد تا برای رویاهایت سقفی نگذاری ولی نوشتن همچین فیلمنامه‌ای با این داستان عجیب و غریب و شخصیتهای پیچیده‌ و عجیب و غریب‌تر انصافا توانایی‌ای می‌خواهد که بخش اندکیش در اثر ممارست به‌دست می‌آید و باقیش کاملا ذاتی است و علامت نابغه بودن طرف است. از نولان باز هم فیلم خوب دیده‌بودم. اصولا آدم جالبی به‌نظرم می‌رسید و اینکه در سی و هشت سالگی 4 فیلم داشت که همه خوب یا عالی بودند، برایم قابل احترامش می‌کرد اما حالا باید اسمش را بگذارم کنار بیلی وایلدر و رابرت راسن و الیا کازان و آدمهای این‌چنینی. به‌نظرم نولان در دورانی که ماموتهای سینما داشتند منقرض می‌شدند و سینما شده‌بود عرصه ستاره‌های مجله فوربس، عصر طلایی کارگردانهای بزرگ را احیا کرده. قطعا این فیلم هم مثل تمام فیلمها اشکالات خودش را دارد ولی عظمت فیلم تمام این اشکالات را قابل بخشش می‌کند. شک ندارم که بعد از مدتها ثابت بودن لیست کلاسیکها بالاخره یک فیلم جدید به آنها اضافه شده.

فراموش نکنیم: هیث لجر مدتی بعد از بازی در این فیلم در اثر افراط در مصرف داروی آرام‌بخش مرد(یا شاید خودکشی کرد) شنیده‌ام در مصاحبه‌ای گفته نقش ژوکر که در شوالیه تاریکی بازی کرده رویش تاثیرات مخرب زیادی گذاشته و حسابی افسرده‌اش کرده. نمی‌دانم این شنیده چقدر صحت دارد اما قطعا یکی از خلاقانه‌ترین و بی‌نقص‌ترین بازیهای عمرم را دیدم. اینکه یک نقش را که اصولا تیپ است تبدیل به کاراکتر کنی به‌نظرم کار ساده‌ای نمی‌رسد ولی لجر این کار را کرده(البته نولان هم در فیلمنامه برایش سنگ تمام گذاشته) کاراکتری شدیدا مشمئز‌کننده و کثیف و خبیث و بیرحم و عوضی و خلاصه همه‌چیز ولی یک لحظه، حتی یک لحظه هم از او بدت نمی‌آید. یعنی اجازه نمی‌دهد این اتفاق بیفتد حتی در سکانس فوق‌العاده عجیب انفجار بمب ساعتی! انصافا جاش خالی است ولی یادگاری خوبی از خودش باقی گذاشت.

اکنون: دستم اصلا به کار نمی‌رود. لوس‌بازی در نمی‌آورم و چس ناله هم نمی‌کنم ولی واقعا احساس حقارتم می‌آید.

پ.ن: مبهم بودن متن بابت این است که نخواستم چیزی از فیلم لو برود و در عین حال هم تحریکتان کند که بروید و فیلم را ببینید.